محمدرهام هستی مامان وبابا

خاطرات عشق اهورایی،پسررویایی وسفیر خوشبختی من

اطلاعیه

 

 سلام عزیزان

ما به دلایلی قصد اسباب کشی داریم،خونه جدیدمون خیلیییییییییی به اینجا نزدیکه ،فاصله اش به اندازه یه دونه 89که به آدرسمون اضافه میشه.

mohammadroham89.niniweblog.com

منتظرتونیم

راستش خیلی به این وب وابسته شدم وعلتشم نظرهای پرمهریه که از شما برای گلم به یادگار مونده که سعی میکنم همشو برای پسرم توی وب جدیدشم کپی کنم.

به دلیل اینکه میخوام سی دی بلاگ سفارش بدم وپستهای ابتداییم به ویرایش نیاز داشت ومتاسفانه در اثر ویرایش ماههای آرشیوم پاک شد تصمیم گرفتم که این وب رو خراب نکنم هر چند که کمی شد .

مثل همیشه مارو همراهی کنید،ممنون

جشن یلدای گروهی

روز دوشنبه 1391/09/27 همراه دوستهای همسن وسالم به پیشواز یلدارفتیم.این جشن به یاد موندنی به دعوت دوست خوبم ارشان جون انجام شد وخیلی خیلی به هممون خوش گذشت.دست مامان وبابای گلش درد نکنه که این زحمت رو به جون خریدن تا یه روز شاد وبه یاد موندنی برای ما رقم بزنن. از چند روز قبل مامانی به شدت برنامه های هواشناسی رو دنبال میکرد از روز یکشنبه هوا زمستونی شد وبرف توپی باریدن گرفت ومامانی غصه دارشده بود که اگه دوشنبه هم بباره چطوری باید از غربیترین نقطه تهران به شرقیترینش بریم؟؟؟؟؟ خلاصه خدا بهمون لطف کرد ودوشنبه هوا آفتابی شد ولی خیلی سرد بود وما به لطف مهربان پدر قُطرتهران رو طی کردیم وبه منزل ارشان جون رفتیم.هرکدوم...
2 دی 1391

اولین یلدا

برای اولین یلدای عمرم مامان وبابام خیلی کارا کردن مثلا" بابایی لباس هندونه ای برام خرید ومامانم کلی تنقلات که منم بتونم بچشم درست کرد . ما 2بار مراسم یلدا برگزار کردیم که شب اول جای هندونه جون خالی بود ههههههههههه اول ازهمه یک عکس مودب وبی حرکت اینم یه میز ساده با خوراکیهای سالم ومامان پز واینم ژله ای که بعداز کلی زحمت که مامانم کشید در اثر حادثه خراب شد مامانی من کلاه دوست ندارممممممممممممممممممممممممممممم چرابرام کلاه هندونه ای درست کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردی مامانی جغجغه بدی دستم کلاه سرم میره هرگززززززززززززززززززززززززززززز باسرعت نور پرتش میک...
2 دی 1391

یه دونه پسر با دو تا2

سلام به روی ماه تک تک دوستهای گلم من با اجازه همگی 22 ماهه شدم وخیلیییییییی خوشحالم که دارم به جشن تولدم نزدیک میشم واز شما چه پنهون مامانی از الان در زمانهایی که من خوابم وگاهی تا الهه صبح کارای تولدموطراحی میکنه. دیشب خونه خاله مامانم بودیم وناگهان چشم مامانی به اون جوجو خوشگله افتاد وگفت چه جالب محمدرهام گلم دوماهگیش با این مجسمه عکس داره الان که 22ماهشه ودو تا دو توی سنش داره هم با این ازش عکس میندازم ولی این کجا وآن کجا؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ عکس دو ماهگی فقط یک بار گرفته شد ولی 22ماهگی به کرار گرفته شد .با من وخاطراتم همراه باشید به روایت تصویر:   اصلا با اجازه نرگس جون (سازنده هنرمند این مجسمه گوگو...
18 آذر 1391

عکسهای آتلیه 18ماهگی شاه پسر

سلام به روی ماهتون ،احوالات گرانبهاتون چطوره؟؟؟ دیدن اپیدمی شده همه از هم میپرسن به روح یا عمه اعتقاد دارین یا نه؟؟؟؟ حالا من میخوام بپرسم به طلسم اعتقاد دارین یانه؟؟ مامان به همراه خاله سارا من رو درست روزی که 18ماهم تموم شد به آتلیه بردن ودر آستانه 22ماهگی عکسهام به دستم رسید حتما الان میگید:اووووووووووو چه طولانی!!!!!!!!!!!!! مامانم وخاله مهربونی که مسئول آتلیه است به این نتیجه رسیدن که عکسها طلسم شده چون یا ما نبودیم یا عوامل آتلیه یه روزم که هردومون توی آتلیه حضور داشتیم ناگهان جناب برق تشریفشونو بردن. ولی مهم الانه که عکسهام رسیده به دستم وداغِ داغ مامایی میذارتشون توی وبم. &nbs...
11 آذر 1391

دومین محرم زمینی شدنم

سلام ودرود فراوان بر حسین (ع) واهل بیت ویاران با وفایش سلام بر رقیه سه ساله وعلی اصغر شیرخواره     امسال هم مثل پارسال همایش شیرخوارگان در مصلی تهران برگزار شد ومن ومامان وبابا ومامی جونم در این مراسم شرکت کردیم .البته من امسال مثل سال گذشته از این مراسم باشکوه عکس ندارم چون اول مشغول شیطنت وبازی بودم وبعدش با وجود اینکه خودم برای اولین بار از ساعت 5/30صبح بیدار بودم  با تلاش زیاد مامان ومامی جون خوابیدم. مامانم میگه:حتما پسرم میدونه که امروز قراره توی عزاداری سالار شهیدان ونوگلش شرکت کنه که به این زودی بیدار شده ،آخه میدونید من سابقه در دیر خوابیدن دارم ولی در زود بیدار شدن نه!!!!!!!!!!!!!!! ...
7 آذر 1391

خونه تکونی اجباری

سلام به همه دوستای همراه وعزیز ونوگل خندونم خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ ممنون که مارو از یادنبردید. سرم حسابی شلوغه،مشغول خونه تکونی وترشی و.............از این تیپ کارها یا به عبارتی کوزتی هستم. بالاخره آقای نجار بعد از 50روز خلف وعده تشریف فرما شدن ودرهای کمد دیواریمون رو ساختن وتوفیق اجباری خونه تکونی نصیب من بینوا کردن!!!!!!!!!چون توی این مدت که ایشون هرروز توی مسیر خونه ما بودن تقریبا کل خونه حسابی کثیف شده وخودتون بهتر از من میدونید که خونه تکونی واتاق چیدن با یک کودک نوپا وشیطون چه پروسه طولانی وعظیمیه!!!!!!!!!!!!!!! البته چند روزی بیشتر نیست که افتادم به جون خونه وقبل از اون انقدر از دست بدقولیهای آقای نجار عص...
29 آبان 1391

20+1تمام

مامان نوشت: جوجه پرطلای خونمون وارد بیست ودومین ماه زندگیش شد بیست ویک ماهگیت مبارک عمر مامان الهی 210سال سلامت وشاد زندگی کنی وهر ماه موفقتر از ماه قبل باشی نازدونه ام. بیست ویک ماهه که خونمون منور شده به نور وجودت وفضای خونمون پر شده از عطر نفسهات وملودی دلنواز صدای نازت موزیک متن زندگیمون شده وبا تو دیگه نعمت خدا بهمون تموم شده وهیچ چیزی کم نداریم.خدای بزرگ هزاران هزار بار شکرت عمرت جاودان ونوروجود وعطر نفسها ونوای سازت مستدام فرشته ی خوبیها   محمدرهام نوشت: درود وهزاران سلام به همراهان همیشگی خونه مجازیم من دیگه فاصله چندانی تا دوسالگی ندارم وتصمیم دارم همه هنرهامو ...
15 آبان 1391

ویروس لعنتی

سلام سلام صدتا سلام،هزاروسیصدتا سلام   خوشگل مامان دوهفته ای بود با بیماری دست وپنجه نرم میکردی واین بی حوصلگی باعث شد تا آپ کردن وبت به تا خیر بیفته. ماه من روز دوشنبه 1391/08/01که قصد داشتیم یه کیک توپ بپزیم وبرای عرض تبریک بریم خدمت مامی جون شما مریض شدی وبه جای تولد رفتیم مطب دکترت و به جای کیک سوپ خوردیم.البته مامی جونم سرما خورده بود وهمزمان با شما ایشونم تحت ویزیت بودن خلاصه این روزهاگذشت تا یکشنبه که شما دچار بیرون روی هم شدی ودرست در روزهایی که منتظر بهبودت بودم حالم رو اساسی گرفتی وجگرم رو کباب کردی آخه عمر من تو بگو !!پسرک نو پایی که همش در حال جنب وجوشه وهیچی هم نمیخوره مگه چقدر توان داره که این همه درد ب...
15 آبان 1391

هنرمند کیست؟؟؟

1391/08/03چهارشنبه   مامانم میگه: هنرمند واقعی کودک 20ماه و18روزه ایه که از 3-2دقیقه غفلت مامانش کمال بهره رو میبره ویک همچین اثر زیبایی خلق میکنه. تعجب نکنید!!!!!!!!!! با عرض پوزش مامانی رفته بود یه جایی که همه تنهایی میرن ومنم از فرصت استفاده کردم ویک تکه از مداد شمعیم که دیشب شکسته بود رو از زیر مبل پیدا کردم و روی دیوار اتاق خودم ودیوار پذیرایی نقاشی کشیدم. بذار رو پنجه هام بایستم تا از فضا حداکثر استفاده رو ببرم. تازه ..................خوشحال وخندون دست مامانی رو گرفتم وآوردمش تا نقاشیمو ببینه وداشتم بهش میگفتم که جوجو کشیدم که ناگهان مامانی با چشما...
5 آبان 1391

تراژدی اتاقم

سلام دوستای مهربونم   از اونجایی که چیدن اتاق من داستان دراماتیکی شده، تصمیم گرفتم یه پست بهش اختصاص بدم.از اونجایی که روز میلاد من وقولنامه خونمون با هم مصادف شدن واسباب کشی از خونه قدیمی به جدید در 21روزگی من انجام شد مجال از مامان وبابام گرفته شد تا توی اتاق من کمد دیواری درست کنن ودکور اتاقم رو بچینن. حالا گذشته از این که زورشون به من ریزه میزه رسیده ومیخوان اتاقم رو اِشغال کنن تا الان که 20ماهم شده هنوز اتاقم رو کامل نچیدن وبه مرور، با رشدم هر وسیله ای از سیسمونیم که لازمم میشه رو از کارتن در میارن.که البته ناراحتیهای مامان رو توی تمام این مدت نباید نادیده گرفت که همش میگفت حسرت چیدن اتاق بچم به دلم خواهد موند من...
26 مهر 1391